تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
خیال خط خطی

خیال خط خطی

خدا چقدر خوبه که تو رو بهم هدیه کرده

 

وبلاگ بیا بازی : بازی های روزمره خودم و آراد رو مینویسم نویسنده فعال نیازمندیم تا گروهی بشه.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 15:30 توسط مامان سالی

  پـســـــــــــــــــرم!

یه وقت فکر نکنی مامان فراموشت کرده یا این که دوست نداره

به خدا دوری از تو واسه من مثل هر روز مردنه مامانی

1 ماه و 26 روزه مامان اون شکل ماهتو ندیده براش یه عمر گذشته اما نمیتونه بیاد پیشت

نمیتونه بیاد ببینتت.. نمیتونه بیاد اون دستای خوشکلتو بگیره... اون لپ ها ناز نازیتو بوس کنه...

نه که نتونه شاید ممکن باشه.... شاید بشه یواشکی بیاد دیدنت.... شاید بشه....

اما نمیخواد تو رو آزار بده .....نمیخواد بلایی که مدتها سر خودش میومد سر تو هم بیاد

الهی مامان دور  اون چشمای مظلومت بگرده... الهی فدای اون خنده هات

میترسم بیام ببینمت.

اون موقع دوباره منو یادت میاد.....

 اگه بیام نه من دل جدایی دوباره رو ازت دارم  نه میتونم تحمل کنم باز با گریه ازم جدا شییییی

کاش موقیتشو داشتم که با تو باشم کاش توانشو داشتم مامانی

این روزا زندگی واسه مامی خیلی سخت شده

همه تنهاش گذاشتن .. خودش مونده با خودش

سعی میکنه کار کنه رو پای خودش وایسه اما همش بد میاره

دیگه تنها شده ....

باید دنبال یه جا واسه زندگی باشه همه تلاششو میکنه که خوب زندگی کنه ...

نمیخوام بهم حق بدی مامانی اما فقط آرزومومه که بفهمی خیلی دوست دارم نمیخوام عذاب بکشی

نمیخوام واسه این که پیش خودم نگهت دارم باعث سختی کشیدنت بشم

اونجا که هستی فعلا همه چی خوبه فقط مامان نیست باهات

خیالم راحته که کسایی که پیشتن خیلی دوست دارن و تو هم خیلی دوسشون داری

بابا هم هواتو داره خیلی بیشتر از زمانی که سه تایی بودیم

آراد مامان خیلی دلم گرفته این دوری از تو رو با هرچی می خوام جبران کنم ...پر کنم ...نمیشه دردونه من!!!

اما دارم خودمو میسازم یه زن قوی دارم میشم

چند هفته اول بچه های کوچولوی هم سن و سال تو رو که میدیدم میزدم زیر گریه مردم مثل دیونه ها

نگام میکردن

آخه کوچه و خیابون و مترو ... فرقی نداشت زار زار گریه میکردم دست خودم نبود

اما حالا از بچه ها متنفرم نگاهشون نمیکنم... صداشون که میاد از اونجا زود دور میشم دلم نمیخواد هیچ

نینی رو غیر تو ببینم

شایدم سنگ شدم نمیدونم دیگه زدم به بی خیالی....

فقط یه هدف دارم اونم اینه که یه روزی انقدر قدرت داشته باشم که اگه تو بخوای بدون هیچ کم و کاستی

بتونی بیای پیش من

این روزای سخت هم میگذره

این دلتنگیا تموم میشه

خدایا کوچولوی من سختی نکشه

خدایا دل شیشه اش نشکنه

خدایا مروارید اشکاش از چشمای خوشگلش پایین نیافته

خدایا میسپرمش به خودت

خدایا شکرت .......


نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 2:19 توسط مامان سالی|

یکی از دلایلی که به وبلاگ سر نمیزنم نصیحتهای تکراریه و گاهی بی ادبانه بعضی از عزیزانه

واقعا خوبه یه وقتایی به شعور دیگران احترام بگذاریم

من بچه ام برام خیلی بیشتر ازونی که شما میگید مهمه

پس نیازی نیست هر لحظه یاد آوری کنید که به خاطر آراد باید تحمل کنم

امیدوارم روزی هممون به این درک برسیم که به تصمیمات هم احترام بگذاریم و اگر آرزوی موفقیت براشون نداریم

با حرفامون بیشتر آتیششون نزنیم

دوست جونای مهربونم اونایی که خوب میشناسم طرف سخنم هستن:

منو تو face--- book ادد کنید به اسم sahel aghapoor  فقط قبلش یه مسیج بزنید و خودتونو معرفی کنید

بووووووس


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط مامان سالی|

زندگی اونقدرم آروم نیست

پر از دلهره و اضطراب و دلشوره است

پر از حرف وکیل و داگاه و استرس جدایی از فرشته کوچولوست

پر از تنفر و انزجاره ....

اما این وسط یه چیزی هست که انگار آب یخ میریزه رو همه این آتیشا

همشو خاکستر میکنه اونم خاکستر خیس که حالا حالا ها آتیشش نمیشه زد

اونم صدای قهقه های فرشتمه ..

مامان بیا باسی کن ...

نشداشی ای چیشم (نقاشی میکشم)

ایک - دد - سی - چاخار (یک دو سه چهار!!)

شیش تا آنوم.. شیش تا دختل.. شیش تا ماشین ... شیش تا دچه ها(بچه ها)!!!!

سیتا تدیگ (سه تا ته دیگ) سیتا نام نام (غذا) سیتا گاشوگ (قاشق)!!!

و و و و.....

اینا همش لطف خدای مهربونمه

خدایی که داره بهم امید میده انگار میگه : تو ضعیف و کوچیکی اما منو داری.. من که از همه مشکلاتت

از همه اونایی که ازشون میترسی بزرگ ترم!!!

زندگی آروم نیست اما قشنگه انگار ...

انگار میخواد باهام راه بیاد ....

انگار ....

بگذریم دارم بازم درس میخونم .. یک هفته دیگه بعد 4 سال برمیگردم سرکار

آراد 2 هفته است مهد میره روزای اول عالی بود چند روز بهانه گرفت حالا هم اولش بهم میگه مامان

نرو بیا....

اما مربیشون ازش فیلم گرفت نشونم داد که داشت قهقه میزد دالی بازی میکرد .. رو پای یه

نینی دیگه نشسته بود.. داشت هوهوچی چی میکرد .... داشت میرقصید !!!

دلم آروم شد خدا خیرشون بده ....

آها جاتون خالی با مامانم 2 هفته پیش رفتیم کیش

عالی بود خستگی ها که در رفت هیچی خنده رو لبام برگشت

یه انگیزه شد برام یه انگیزه اساسیییییییییییییی

پ ن :
این روزا نگاها یه جور دیگست!!

دشمنا دوست شدن دوستا دشمن!!

نگاها خریدارانه شده ....

میگن زن جنس ضعیفه !! چه احمقن ....

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 22:27 توسط مامان سالی|


آخرين مطالب
» خوش آمدید
» دل من همیشه دلتنگ توئه
»
» فرشته 2 سال و 9 روزه
» دنیای این روزای من!!!
» با تو 22 ماه و 8 روز عشقو نفس کشیدم!
» 20-22 ماهگی فقط عکس!
» آهای آهای خبر دار ... مردم کوچه بازار....
» نینی ملوسه با شیطونیاش!
» 19 ماه و 12 روز با تو بودنو عشقه!

Design By : Pichak