تاريخ : شنبه بیست و ششم دی 1388 | 16:44 | نویسنده : مامان سالی
سلام دوست جونا

 این پست بیشتر برای دل خودم و ثبت خاطره اون روز دوست داشتنی (به دنیا اومدن آراد) هست

هر کس دوست داشت بگه رمزشو بهش بدم...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 | 16:54 | نویسنده : مامان سالی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

هفته ۴۰ بارداری:::

سلام قند عسل مامان

خوبی گل پسرم ؟

خدا رو شکر از شیطونی هایی که میکنی معلومه که خوبییییی الهی من فدای اون پاهای کوچولوی که با

تمام قدرتت فشار میدی تو تن مامانیییی

پسرکم دیگه خیلی منتظرم گذاشتی... مخصوصا دیشب که داشتم از درد میمردم همش گفتم دردم زیاد

میشه بابایی رو صدا میکنم میریم بیمارستان اما!!!

جیگر گوشه من نازش زیاد تر از این حرفاست....

واییی نمیدونی منو بابای چقدر منتظرتیممممم دلمون پر میزنه واسه روزی که صدای تو تو خونمون بپیچه

عاشقتم مادری من .....

مامان جون معصومه برات یه لباس خوشمل بافته کلی هم به وسایلات این چند وقته اضافه شده شیطون

من که میدونم موندی اون تو تا مامان هی بره برات جینگیلی مستون بخره

اینم گفت و شنید منو بچم:

مامان سالی: آرادم پسرم ببین مامانی چقدر سختشه نمی خوای بیای بیرووون

آراد قلقلی: نه مامانی من نمی خوام بیام بیرون هوا سرده شکم مامانم داغه تازه هر وقت بخوام با نی

آبمیوه هایی که بابایی برام میگیره و میفرسته رو هام هام میکنم

تو هم برام شعر میخونی و قربون صدقه ام میری تازه اینجا دستشویی سرپاییه بیام بیرون هی باید صبر

کنم کلی گریه کنم یکی دلش بسوزه جیشمو عوض کنه! اومدیمو شیرت کم بود من بیچاره یه ساعت

باید تلاش کنم تا یه قلپ شیر بخورم ... تازه اگه یه بارم رو بابا جیش کنم یا اسفراغ کنم کلی غر میزنه

اما ببین وقتی این تو هستم هرشب میاد بوسم میکنم و قربونم میره اینجا بیشتر حال میده انقدر اصرار

نککککککککککن!  



تاريخ : شنبه بیست و هشتم آذر 1388 | 4:30 | نویسنده : مامان سالی
اینو مامانی دیشب تمومش کرد دوستش داری نانازی؟

resize picture



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 | 4:24 | نویسنده : مامان سالی
ديروز رفتم چند تا خرت و پرت واسه آراد خريدم شيشه شير ب ب دور با يكم اسباب بازي دم دستي با

چند تا دست لباس...

 

انقدر ذوق كردم گفتم عكساشو بزارممم

resize picture

resize picture

resize picture

اینم دمپایی های بچم

resize picture

این سرویس خوابم توی گهوارش انداختم

resize picture

resize picture

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 | 16:55 | نویسنده : مامان سالی

 

 

خدای من چقدر این روزای آخر سخته !!!

با هر دردی که تو کمرم میپیچه با خودم میگم خدایا یعنی ممکنه امشب پسرم رو تو بغلم بزارییی

نمیدونم میتونم از پس این امتحان بزرگ بر بیام؟؟

خدایا این موجود بی دفاع که به من سپردیش .... لیاقتش رو دارم؟؟؟

میترسم مادر خوبی نباشم میترسم نتونم ازش حفاظت کنم

یعنی میتونم تو این دنیای بزرگ کوچولومو حمایت کنم ؟؟

خودم هنوز یه تکیه گاه محکم می خوام خودم یه راهنما لازم دارم ...

نکنه بچه ام رو خوب تربیت نکنم من مسئول زندگی و آینده اونم خدایا کمکم کن!!!

خدایا آراد کوچولومو به تو میسپارم از الان تا همیشه مثل همون روز اولی که فهمیدم بهم هدیه کردیش

همون طور که تا حالا حفظش کردی ازین به بعدم پشتش باش نکنه بچه ام رو به حال خودش بزاری

نکنه منو زندگیمو به حال خودمون بزاری خدایا عاشقتم ....

عاشق تو... مادرم...  شوهرم... و ثمره زندگیم پسرم...

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم آذر 1388 | 4:14 | نویسنده : مامان سالی
سلام قندک

این سبد رو بابا از دم مغازه آورد مثل این که عمه حنا رو با این سبد از بیمارستان خونه آوردن

منم تصمیم گرفتم تزئینش کنم

حالا تموم شده عکساش و ببین


resize picture

resize picture


resize picture




تاريخ : چهارشنبه یازدهم آذر 1388 | 3:53 | نویسنده : مامان سالی
سلام سلام من يه كوچولو ديگه از وسايل آراد عكس انداختم

 

این اسباب بازیای آراد نازنین مامان

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

مینی واشر بری لباسای کوچولوش

resize picture

resize picture

resize picture

شرت و زیر پیرهن ناناز من

resize picture

resize picture

پاپوش و جوراب

resize picture

پاپوش و کلاه

resize picture

یه پاپوش با یه کلاه دیگه

resize picture

resize picture

اینم یه کلاه و شال گردن

resize picture

 کیک پوشکیش که خودم درست کردم


resize picture

استخر توپ و صندلی بادی

resize picture

اين سرويس تخت و كمد آراد

fuosv8hp3c0dcw5wuw4q.jpg

 پسر کوچولوی من اتاق نداره واسه همین مجبور شدم وسایلشو گوشه سالن بچینم!



تاريخ : سه شنبه سوم آذر 1388 | 16:57 | نویسنده : مامان سالی

سلام دوست جونا

از اونجایی که این روزا تمام زندگی ما حول آراد قل قلی میچرخه این پستم مربوط به اونه!

در واقع درد و دل های مامانی با نینی گولوشه!!!  

-:  شکر قلنبه من دیگه دارم میمیرم واسه دیدنت این ۲ هفته هر روز خدا اسباباتو در آوردم باز کردم ونگاه

کردم یکی یکیشونو بوییدم و بوس کردم هفته پیش گهواره ات رو سرهم کردم گذاشتم گوشه اتاق

بابایی داشت ذوق مرگ میشد انقد باهاش ور رفت....

دیشب تخت و کمدت رو آوردن ستاره کوچولوی من! منو باباجونی داشتیم بال در میاوردیم  

 تا آقاهه وصلشون کرد پریدیم سر سرویست بابایی همه وسایلتو از تو اتاق خوابمون آورد ریخت وسط

میگفت بچینشون! منم که از خدا خواسته !!  

تا دیر وفت سر تزیین سبد حملت بودم خیلی خوشمل شده فقط دوشک و ساتنش مونده که خونه

مامان جونیه قراره تا آخر هفته بیاره خونمون

 امروز صبح هم بابایی بردمون بیمارستان نوبت گرفتیم و چون من و تو جفتمون شکموییم و خیلی

 گشنمون بود رفتیم یه ساندویچ کثیف تو پاسداران برای اولین بار ساندویچ مغز و مرغ خوردیم!!  

بعدش برگشتیم بیمارستان الهی قلبون اون قلبت بشم انقدر صداش قشنگه این دفعه از همیشه

واضح تر بود فدای تو بشه مادررررررررررر  

خانوم دکتر گفت نیم کیلو وزن اضافه کردیم یعنی ۵/۶۹ کیلو شدیم ۳۶ هفته ات هستش و ۲ تا ۴ هفته

دیگه میای تو بغل مامانیییییییییییی  

وووووووووویییییییی ذوق من چه طور این چند هفته رو تحمل کنم عسلم  

دوستت دارم مامانییییی بووووووووووس  



تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان 1388 | 17:19 | نویسنده : مامان سالی
سلام دوست جونا

چند روزی دارم با شوشو و نینی میرم شمال نیستم شرمنده


سلام ببخشید دیر شد                                                         ۲۰/۸/۱۳۸۸

سه شنبه دوازدهم ساعت ۳۰/۹ منو بابایی سمت نمک آبرود حرکت کردیم وقتی رسیدیم کلی خسته

بودیم و خوابیدیم فرداش دم ظهر پاشدیم رفتیم متل قو جاتون خالی ماهی سفید خریدیم خیلی

خوشمزه بووووووود!! کلی هم تیغ داشت! هوا هم حسابی آفتابی بود

فکر کن تو این هوای آفتابی منم کلی کاپشن با خودم برده بودم! چشمتون روز بد نبینه اومدم از

ماشین پیاده بشم هیکل خودمو تو ویترین مغازه دیدم سنکوب کردم دوباره نشستم تو ماشین

علی به زور منو پیاده کرد هی قربون صدقه ام رفت که این که تو نیستی این نینی مونه!

خدا رو شکر سالمو توپولوئه!! ۲ ماه دیگه دوباره خوشگل میشی و ازین حرفای آدم گول زن!

راستی کلی رانندگی کردم آخه هنوز وقت نکردم برم امتحان شهر رو بدم علی کلی به دست فرمونم

افتخار کرد  از بس اونجا آدم گشنه میشه روزی ۶ بار غذا می خوردیم!

بلاخره جمعه پانزدهم راه افتادیم بیایم تهران تازه اونروز من دریا رو دیدمو باهاش عکس انداختم

یکشنبه هم رفتم تخت و کمد پسری رو سفارش دادم سفید و نارنجی

دیروزم براش کلی جوراب و دستکش و شرت و زیرپیرهن خریدیم با مامانیش

الهی فدای پسرم بشم انقدر مرد شده که زیرپیرهن میپوشه راستی دارم براش یه سرهمی خوشمل

می بافم دیگه اینکه رفتم بیمارستان دوشنبه به لطف آقا آراد پسرم وزنم شده ۶۹ کیلو! 

اول دی تشریف فرما میشن ایشا.... یعنی الان ۳۴ هفته هست وکلی هم شیطونه جیگملم

همین اخبار ته کشید!

بوووووووووووووووووووووووووووس

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان 1388 | 3:12 | نویسنده : مامان سالی
سلام گل پسر مامان

من و بابايي و تو قرار بود امروز بريم شمال (نمك آبرود) اما به خاطر اينكه بابايي رفت دنبال كاراي بيمه

مون فردا راه ميافتيم

انقدر ذوق زدم كه خدا ميدونه

اين دفعه بار سومه كه از وقتي تو اومدي ميريم شمال دفعه هاي قبل خييليي نيني گولو بودي 3 ماهت

بود

مي خوام يه عالمه عكس بندازم مخصوصا از تو كه حسابي قلنبه شدي مامانييييييييي

خيلي خسته ام

دلم ميخواد بخوابم

كاش باباييت زود تر بياد

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس



تاريخ : شنبه دوم آبان 1388 | 3:9 | نویسنده : مامان سالی
سلام عسل دلم

منو ماماني چهارشنبه (هفته 31) رفتيم سيسموني تو خريديم

بابا تا دم صبح داشت با وسايلت بازي ميكرد همشون رو باز كرد

خيلي دوستت دارم

عكسها رو بعدا برات ميزارم

بوووووووووووووووووووس



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 | 3:0 | نویسنده : مامان سالی


ووييييييي

سلام پسملم

تو دقيقا پس فردا وارد 30 هفته ميشي

دلم برات كلي تنگوليده ........

عشقم امروز صبح منو تو شاخ فيل رو شكونديم و ساعت 8:20 بيدار شديم

تازه ازون شق القمر تر اينه كه بابايي رو هم بيدار كرديم مارو رسوند به محل برگزاري كلاسا

اونجا خانوم دكتر صادقي كه منو تو كلي باهاش حال كرديم که بعدا فهمیدیم عمه پرهام پسر خاله

پریاست يه عالمه چيزاي مفيد گفت

ماماني تو سنت از همه جنين هاي كلاس بيشتره اما من از همه مامانا كوچيكترم!

راستي جوجوي من موقع ورزش تو كلي هنر نمايي كردي و ملغ زدي تازه موقع ريلكسيشن داشتي

تمرين بكس ميكردي !!

ماماني فداي پسر نانازش

شيطون بلاي من

بووووووووووووووووووووووووووووووووس



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | 3:36 | نویسنده : مامان سالی
اینم یکم از وسایل کوچولوی من

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

resize picture

8tkmjy567vj7j51qfdin.jpg 14u63psd99m72ne50ctf.jpg

       resize picture   w78ubzgh7ftz9m91k5e.jpg

resize picture

 

فعلا همينا رو دارم تا بعد از بقيه وسايل و اسباب بازياش عكس ميزارم بووووووووووووس

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر 1388 | 16:42 | نویسنده : مامان سالی


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بووووووووووووس   جیییییییییییییییغغ  هورااااااااااااااااااااااااااااااا

من اومدم سلامممم....

یه عالمه خبر داغ دارم بچه ها . دلم واسه همتون کلی تنگ شده بود ببخشید به بعضیا نتونستم سر

بزنم اما یاد همتون بودم خوب بریم سراغ اخبار

روزای آخری که میومدم نت اگه یادتون باشه من و علی هنوز تو دوران مزخرف عقد کردگی تشریف

داشتیم منم خونه مامانم بودمهمون روزا سر قضیه عروسی با علی تلفنی دعوا کردیم و در همین

اوصاف بود که من دست به حرکتی خصمانه زدم و لپ تاپ بی گناهم رو از وسط نصف کردم!

این حرکت نمادین منجر به این شد که اولا دسترسی من به جهان گسترده اطلاعات و برعکس جهان

اطلاعات به من قطع بشه! دوما عروسی ما روز ۲۲ تیر ماه برگزار بشه!

جونم براتون بگه ۲ هفته ای عروسی گرفتیم !

همه چی خوب بود به جز حال من ! یادتونه؟ کلا با خانواده شوهرم قهر بودم اما تو اون مدت آشتی کردیم

توی سالن مهمونای من ۶۰ نفر و مهمونای اونا ۵۴۰ نفر بودن

تمام مراسم عروسی و حنا بندون من عین برج زهر و عسل! سر جام نشسته بودم و علی رو

می جوییدم!(کنایه از غر زدن)

به هر حال اون روزای سخت گذشت و من و علی اومدیم تو خونه خودموووووووووووون

حالا بشنوید از نینی نی نی جون من الان ۲۸ هفته معادل ۷ ماهشه!

قابل توجه عموها خاله ها دایی ها و عمه های عزیز پسمل هستش!

پدر منو در آورده از بس لنگ و لگد پرت میکنه!

فعلا همین قدر بسه! تازشم من این همه مدت نبودم فقط ۴۲۱ نظر دادید!

خصوصی ها هم حساب نیست! منتظر انفجار کامنت دونی میمونم

فعلا بای بای

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | 18:32 | نویسنده : مامان سالی
مامانی الهی فدات بشه

منو بابا همه کار میکنیم تا تو خوشبخت و راضی باشی.

 قربون اون قلب  کوچولوت که تازه این هفته شروع به زدن کرده مامانییییی....



  • مطالب عمومی
  • خنثی